نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۳ - فی توکل العجوز سنایی

سنایی غزنوی / الباب الاوّل: در توحید باری تعالی / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

حاتم آنگه که کرد عزم حرم

آنکه خوانی ورا همی به اصم

کرد عزم حجاز و بیت حرام

سوی قبر نبی علیه سلام

مانده بر جای یک گُره ز عیال

بی‌قلیل و کثیر و بی‌اموال

زن به تنها به خانه در بگذاشت

نفقت هیچ نی و ره برداشت

مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت

بود و نابود او یکی پنداشت

بر توکّل ز نیش رهبر بود

که ز رزّاق خویش آگه بود

در پسِ پرده داشت انبازی

که ورا بود با خدا رازی

جمع گشتند مردمان برِ زن

شاد رفتند جمله تا درِ زن

حال وی سر به سر بپرسیدند

چون ورا فرد و ممتحن دیدند

در ره پند و نصحت آموزی

جمله گفتند بهر دل سوزی

شوهرت چون برفت زی عرفات

هیچ بگذاشت مر ترا نفقات

گفت بگذاشت راضیم ز خدای

آنچ رزق منست ماند به جای

باز گفتند رزق تو چندست

که دلت قانع است و خرسندست

گفت چندانک عمر ماندستم

رزق من کرد جمله در دستم

این یکی گفت می‌ندانی تو

او چه داند ز زندگانی تو

گفت روزی دِهم همی داند

تا بُوَد روح رزق نستاند

باز گفتند بی‌سبب ندهد

هرگز از بیدبُن رطب ندهد

نیست دنیا ترا به هیچ سبیل

نفرستدت ز آسمان زنبیل

گفت کای رایتان شده تیره

چند گویید هرزه بر خیره

حاجت آنرا بُوَد سوی زنبیل

کش نباشد زمین کثیر و قلیل

آسمان و زمین به جمله وراست

هرچه خود خواستست حکم او راست

برساند چنانکه خود خواهد

گه بیفزاید و گهی کاهد

از توکّل نَفَس تو چند زنی

مرد نامی و لیک کم ز زنی

چون نه‌ای راهرو تو چون مردان

رو بیاموز رهروی ز زنان

کاهلی پیشه کردی ای تن زن

وای آن مرد کو کمست از زن

دل نگهدار و نفس دست بدار

کین چو باز است و آن چو بوتیمار

تا بدانجا که ما و تو داند

چون همه سوخت او و او ماند

عقل کاندر جهان چنو نرسد

برسد در خود و دور نرسد

گوشِ‌سر دو است و گوشِ عشق یکیست

بهرهٔ این و آن ز بهر شکیست

بی‌شمار ار چه گوش سر شنود

گوش درد از یکی خبر شنود

بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیو

چه کنی از پی خروش و غریو

کودکی رو ز دیو چشم بپوش

تا بننهد سرت میان دو گوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن داستانی درباره حاتم طائی و همسرش است. حاتم تصمیم می‌گیرد به حج برود و در این راه دارایی و خانواده‌اش را رها می‌کند. همسرش با وجود عدم داشتن نفقه، راضی است و به خدا توکل کرده است. او اعتقاد دارد که رزق او در دست خداوند است و نگران نیست. دیگران به او می‌پرسند که چگونه بدون شوهر و بدون نفقه زندگی می‌کند و او پاسخ می‌دهد که هرچه خدا بخواهد برای او فراهم می‌شود. او به درستی و ایمان خود به خدا اشاره می‌کند و تأکید دارد که در این دنیا رزق کسی ثابت نیست. در ادامه متن به مبحث عقل و عشق پرداخته می‌شود و اشاره می‌کند که در زندگی، باید به ندای دل و عشق توجه کرد و از سر و صداهای بیرونی دوری گزید. در نهایت، می‌توان نتیجه گرفت که توکل و ایمان به خداوند می‌تواند انسان را در سختی‌ها یاری کند.