نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۶ - حکایت در محبّت و دوستی خالص سنایی

سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دوستی دوست را مهمان شد

دوست حاضر نبُد پشیمان شد

گفت زن را که کدخدایت کو

زن ورا گفت گفتنی بر گو

گفت پیش آر کیسهٔ زر و سیم

زن بیاورد و کرد زر تسلیم

مرد بگشاد کیسهٔ دینار

برگرفت آنقدر که بود به کار

مابقی آنچه بود زن را داد

به در آمد ز خانه خرّم و شاد

چون شبانگاه شوی باز آمد

زن برِ شوی خود فراز آمد

گفت با شوی خویش وصف‌الحال

شاد شد مرد و غم گرفت زوال

جمله بود آن نهاده صد دینار

بیست برداشت مرد و رفت به کار

به فدا کرد زر هرآنچه بماند

مستحق را ز رنج و غم برهاند

گفت درویش را دهم دینار

که مرا شاد کرد نیکو یار

بی‌حضور من این چنین سره مرد

مال من زانِ خویش فرق نکرد

جمله درویش را دهم مالم

از چنین دوستی چرا نالم

هست شکرانه‌ای کنون در خورد

زانکه در مال من تصرّف کرد

دوستان ای پسر چنین بودند

کز مراعات هم نیاسودند

مال و جان دوست را فدا کردند

راحت دوستان غذی کردند

تو به دانگی درم که دوست برد

سینه‌ات همچو مار پوست درد

دور ایّام و تاب دادن پوست

گر به زر خوب شد نباشد دوست

چون کنی خیره دوستی دعوی

همه گفتار هرزه بی‌معنی

دوست کز کاس و کاسه دور بود

از سپاس و سپاسه دور بود

با بد و نیک وقت داد و ستد

نکند هیچ نیک هرگز بد

دوست را گر ز هم بدرّی پوست

گر کند آه او نباشد دوست

ور بگویی به دوست برجه هین

گویدت تا کجا بگو بنشین

یار بد دشمنست رویا روی

تو ازین یار زود دست بشوی

یار بد همچو تیغ دیداریست

نرم و تیزست و روشن و تاریست

مرد را رهزنی یقین باشد

هر قرینی که دونِ دین باشد

هر کرا در بطانه یار بدست

دانکه در صحن خانه مار بدست

یار بد را مکن به خشم بتر

نکند شیشه کس رفو به تبر

شاخ بی‌برگ و میوه خار بُوَد

بار بی‌دفع و نفع مار بُوَد

مر ترا آن رفیق و یار آید

کت به نیک و به بد به کار آید

دوستانی که بی‌دریغ بوند

دوست را همچو تیغ و میغ بوند

یار هم کاسه هست بسیاری

لیک هم کیسه کم بُوَد یاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، داستانی درباره یک مرد و دوستی‌اش با دوستش روایت می‌شود. مردی برای دیدن دوستش به خانه‌اش می‌رود اما دوستش در آنجا نیست. همسر دوست می‌گوید به او دیناری بدهد تا او نیز خوشحال شود. مرد مقدار زیادی زر و سیم به زن می‌دهد و در نهایت برای نیازمندان نیز کمک می‌کند. این داستان بر اهمیت دوستی واقعی تأکید دارد و بیان می‌کند که باید در مواقع دشوار دوستان واقعی را شناخت. یار بد به منزله‌ی خطر و ضرر برای انسان است و نباید به او اعتماد کرد. همچنین از اهمیت فداکاری در دوستی و نقش مثبتی که دوستی به زندگی انسان می‌دهد صحبت شده است. در انتها، نویسنده به این نکته اشاره می‌کند که دوستان راستین همیشه در کنار هم هستند و در سختی‌ها به یاری یکدیگر می‌شتابند.