بخش ۳۵ - التمثیل فی شکر هدایةالاسلام سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بود عمّر نشسته روزی فرد
گردش اصحاب صفّه با غم و درد
هریک از شادی ره اسلام
یاد میکرد بر گشاده کلام
هم کهن پیر و هم جوان تازه
برده آوازه تا به دروازه
منّتی جمله یاد میکردند
فوت ایام کفر میخوردند
بود عبداللّٰه عُمر حاضر
لیک زان درد و رنج بُد قاصر
منتی کرد نیز بر خود یاد
زود عمّر برو زبان بگشاد
گفت ویحک چه لاف پاشی تو
خود مرین درد را چه باشی تو
درد دین تو تا کجا باشد
مر ترا درد کی روا باشد
تو در اسلام زاده و دیده
تلخی کفر هیچ نچشیده
درد ایام کفر خورده نهای
خویشتن را ذلیل کرده نهای
این چنین درد و زخم ما دانیم
زان به دین رسول شادانیم
ناچشیده تو درد و منّت و عار
هیچ نابرده ذُل و استحقار
نشناسی تو لذّت ایمان
قدر ایمان چه دانی و احسان
ما شناسیم کان چه ذُلّی بود
وان چه بندی و آن چه غُلّی بود
شکر اسلام کرد مادانیم
کین زمان مرد راه ایمانیم
شیر مردان عناء ره بردند
به تو نامرد راه بسپردند
تو به نامردی این ره دین را
جمله کردی خراب آیین را
به چه بنهم ترا به یار جواب
ای ز تو دین و شرع گشته خراب
نه زنی در ره صواب و نه مرد
نه مخنّث از آنت نبود درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
عمر بن خطاب روزی در جمع صحابه نشسته بود و هر یک از آنها درباره شادیهای جدید اسلام صحبت میکردند. در این میان، عمر متوجه شد که شخصی از غم دوران کفر یاد میکند، در حالی که او خود هرگز تلخی کفر را نچشیده است. عمر به این شخص گفت که او نمیتواند درد و رنجی که دیگران کشیدهاند را درک کند و از او انتقاد کرد که به نامردی به دین آسیب میزند. عمر بر این نکته تأکید کرد که او باید قدردان اسلام باشد و حقیقت ایمان و لذت آن را درک کند. در نهایت، او به این جمع یادآوری کرد که درهای ایمان را باید با شجاعت و اندیشه درست حفظ کرد.