بخش ۵۸ - در صفت اهل تصوّف سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر گدایی که بینی از کم کم
پادشاهیست با خیول و علم
همه دردیکشان ولی بیظرف
همه مقری ولی نه صوت و نه حرف
چون سرِ عشق آن جهان دارند
همچو شمعند سر ز جان دارند
زانکه تاشان امید نبود و بیم
جانشان تن خورد چو شمع مقیم
پیش امرش چو کلک برجسته
سر قدم کرده و میان بسته
سگ درَد پوستین درویشان
ورنه چرخ است بندهٔ ایشان
باش تا روز حشر برخیزند
همه در دامنِ دل آویزند
تا ببینی تو خاصه بر درِ یار
پیش هریک هزار مرتبه دار
حرکت رفته از اشارتشان
حرفها جسته از عبارتشان
منتهای امیدشان تا او
قبلهشان او و انسشان با او
همه خواهی که باشی او را باش
رو برش سوی خویش هیچ مباش
ژالهٔ ذل ز دل مران هرگز
کز ره ذل رسی به گلشن عزّ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد گدایان و وضعیت روحانی آنهاست. شاعر میگوید که هر گدایی که میبینی در واقع یک پادشاه واقعی است، اما از درد و رنجهای زندگی رنج میبرد و نمیتواند صدای خود را بیان کند. آنها عاشق خداوند هستند و مانند شمعی میسوزند و جانشان با عشق به او آکنده است. در مقابل، حرکات و رفتار آنها نشانهای از عشق و وابستگیشان به محبوبشان است. آنها امید و بیم را کنار هم دارند و در نهایت، جستجویشان در عشق به خداوند است. در پایان، شاعر دعوت میکند که انسان نباید از ذلت و خجالت فاصله بگیرد، زیرا این احساس میتواند به جایگاه والای معنوی هدایتش کند.