نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - فی صفة الموت سنایی

سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک

مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک

مجلس وعظ رفتنت هوسست

مرگ همسایه واعظ تو بسست

مرگ را در سرای پیچاپیچ

پیش تا سایه افگند به بسیچ

زادگان چون رحم بپردازند

سفر مرگ خویش را سازند

تو به پیری ز مرگ نندیشی

ملک‌الموت را مگر خویشی

وگر ایدون که خویشی تو دُرست

هست باری بآخر و به نخست

نکند سود و جز زیان ندهد

که ورا نیز اجل امان ندهد

سوی مرگ است خلق را آهنگ

دم‌ زدن گام و روز و شب فرسنگ

جان پذیران چه بی‌نوا چه به برگ

همه در کشتی‌اند و ساحل مرگ

هستی حق زوال نپذیرد

آنکه مرگ آفرید کی میرد

پیش آن‌کس که قدر دین داند

سرگذشت امل اجل خواند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع مرگ و بی‌اعتباری ترس از آن می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که مرگ برای کسانی که یکسان و بدون رنگ هستند، ترسی ندارد. او اشاره می‌کند که اگرچه مرگ واقعیتی اجتناب‌ناپذیر است و همه باید با آن رو به رو شوند، اما در زندگی هر کسی در مسیر خود به سوی مرگ حرکت می‌کند. همچنین، انسان‌ها باید به زندگی و مرگ خود بیندیشند و از آن به‌عنوان بخشی از وجود خود بپذیرند. در پایان، شاعر تأکید می‌کند که وجود حق پایدار است و تنها خالق مرگ است که نمی‌میرد. بنابراین، مهم است که انسان‌ها قدر زندگی و ایمان خود را بدانند و با مرگ به‌عنوان یک واقعیت نگاه کنند.