بخش ۳۰ - حکایت سنایی
سنایی غزنوی / الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قحطی افتاد وقتی اندر ری
دور از این شهر وز نواحی وی
آن چنان سخت شد برایشان کار
کادمی شد چو گرگ مردمخوار
کرد هر مادری همی گریان
خُرد فرزند خویش را بریان
کرده بر خویشتن طباخ امیر
خون همشیره را حلال چو شیر
اندر آن شهر چشم سر کم دید
سگ مرده که مردم آن نخرید
اندرین حال عارفی زنگی
نزدم آمد ز روی دل تنگی
گفت مردم همی خورد مردم
تو دعایی بک که من کردم
گفتمش راست رو مکن لنگی
رو تو بگذار تا بود تنگی
تا بدانی که در سرای بسیچ
هیچکس نیست ایچ کس را هیچ
بهر این است در ره اسباب
سر نگوسار لای لاانساب
زین قرابت نویس نامهٔ ننگ
که قرابت قرابه دارد و سنگ
بشکند زود و بد شود پیوند
لیک نبود چو دیو شد دلبند
خویشی خویش ریش ناسورست
از درون زشت و وز برون عورست
خشک او تر و سرد او گرم است
سرِ او پای و سخت او نرمست
نزد دانا چو خشک شد تر او
پای دل کرد خاک بر سر او
پس در این بزمگاه نامردان
از پی صحبت جوانمردان
باده همره ترا ز عشق نبی
خُم مادر اضافت نسبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به قحطی شدید در یک شهر اشاره میکند که مردم برای بقا به حدی به یکدیگر آسیب میزنند و ستم میکنند که مادران فرزندان خود را قربانی میکنند. شاعر با ناراحتی از فاجعهای که بر سر مردم آمده سخن میگوید و به دوستی که به او مراجعه کرده و درخواست دعا میکند، میگوید که نباید امیدی به بهبود داشت زیرا در این دنیا هیچ کس نمیتواند به دیگری کمک کند. او بر اهمیت ریشهدار بودن خویشی و مشکلاتی که در پی آن ایجاد میشود تأکید دارد. در نهایت، شاعر به خودشناسی و شناخت ارزشهای انسانی پرداخته و به دنبال همصحبتی با افرادی با شرافت و جوانمردی است.