بخش ۴۰ - التمثّل فیالقناعة و ترک الحاجة سنایی
سنایی غزنوی / الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بود بقراط را خُمی مسکن
بودش آن خُم به جای پیراهن
روزی از اتفاق سرما یافت
از سوی خم به سوی دشت شتافت
پادشاه زمان برو بگذشت
دیدش او را چنان برهنه به دشت
شد برِ او فراز و گفت ای تن
کر بخواهی سبک سه حاجه ز من
هر سه حالی روا کنم تو بخواه
که منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بقراط حاجت اوّل
عملم هست یک به یک به خلل
گنهم محو کن بیامرزم
کز گرانی چو کوه البرزم
گفت ویحک خدای بتواند
مزد بدهد گناه بستاند
گفت برگوی حاجت دومین
که منم پادشاه روی زمین
گفت پیرم مرا جوان گردان
عجز و ضعف از نهاد من بستان
گفت این از خدای باید خواست
از من این خواستن نیاید راست
زود پیش آر حاجت سومین
از من این آرزو مخواه چنین
گفت روزی من فزون گردان
جانم از چنگ مرگ باز رهان
گفت این نیز کرد نتوانم
مَلِکم بر جهان نه یزدانم
گفت برتر شو از برِ خورشید
که رطب خیره بار نارد بید
حاجت از کردگار خواهم من
وز تو حالی بدو پناهم من
تو چو من عاجزی و مجبوری
وز بزرگی و برتری دوری
برتری مر خدای را زیباست
که به ملکت همیشه بیهمتاست
یارب ای سیّدی به حق رسول
دور گردان دل مرا ز فضول
ای خداوند فرد بیهمتا
جسم را همچو اسم بخش سنا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره بقراط و دیدار او با پادشاهی است که در حال گذشتن از دشت برهنه و بیمار را میبیند. پادشاه از او سه حاجت میخواهد که شامل محو گناهان، جوان کردن او و طول عمر بیشتر است. بقراط توضیح میدهد که برخی از این خواستهها تنها از خداوند ممکن است. او به پادشاه میگوید که برتری باید از آن خدا باشد و انسانها همواره در ضعف و ناتوانی هستند. در نهایت، بقراط از خداوند خواستههای خود را میطلبد و به او توسل میکند.