بخش ۵ - در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست سنایی
سنایی غزنوی / الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آن شنیدی که زاهدی آزاد
رفت روزی به جانب بغداد
تا سوی خانهٔ خدای شود
به سوی خلق نیک رای شود
خلق گشت از قدوم زاهد شاد
زآنکه بود او به پند دادن راد
گفت هرکس سداد و سیرت او
وآن ورع و آن نکو سریرت او
گفت مأمون که این چنین دیندار
دید باید مرا همی ناچار
حاجب خاص را همان ساعت
بفرستاد از پی دعوت
کرد هرکس به مرد دین ابرام
تا بَرِ میر در شود به سلام
رفت زاهد بَرِ خلیفه فراز
میر مأمون نکرد قصّه دراز
گفت شاد آمدی ایا زاهد
مرحبا مرحبا ایا عابد
گفت زاهد نیم خطا گفتی
نیست در طبع من چنین زفتی
دان که زاهد یقین تویی نه منم
بشنو و یادگیر تو سخنم
تو به زاهد مرا خطاب مکن
خانهٔ دین من خراب مکن
گفت مأمون که شرح گوی این را
حاجت است این حدیث تعیین را
گفت زاهد تو این نمیدانی
چون به بیهوده زاهدم خوانی
عرضه کردند بر من این دنیی
بر سری داد خلد با عقبی
مر مرا جمله در کنار نهاد
یک زمان دنییام نیامد یاد
می نخواهم نیم بدان مایل
کردهام حبّ آن ز دل زایل
نیست یک ذرّه پیش من کونین
کردهام فارغ از همه عینین
بیش از این هردو من همی طلبم
از پی جست اوست این طربم
زاهدی مر ترا مسلّم گشت
که به دنیا دل تو بیغم گشت
شادمانی بدین قدر دنیی
یاد ناری ز جنّت و عقبی
که بدین قدر تو ز خرسندی
به امانی بمانده در بندی
گشت مأمون خجل از این گفتار
داد بر عجز خویشتن اقرار
هرکه او بنده گشت دنیی را
صید شد مر بلا و بلوی را
دین به دنیی مده که درمانی
صید را چون سگان کهدانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره زاهدی است که به بغداد میرود تا به خداوند و خلق نزدیکتر شود. هنگام ورود، مردم از دیدن او خوشحال میشوند، زیرا او فردی نیکوکار و پند دهنده است. مأمون، خلیفه آن زمان، به احترام او دعوتش میکند. زاهد اما به مأمون میگوید که او زاهد نیست و نباید او را چنین خطاب کند، بلکه باید مفهوم واقعی زهد و دین را درک کرد. زاهد بیان میکند که او از دنیا و متعلقاتش فاصله گرفته و به محبت خدا مشغول است. این گفتار زاهد، مأمون را خجالتزده میکند و او به واقعیتهای زندگی و دنیا و عواقب آن اذعان میکند. در نهایت، زاهد از بندگی دنیا و تبعات آن برای افرادی که به آن دل بستهاند، هشدار میدهد.