شمارهٔ ۲۸۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریر
از چنان سلطان بود این مملکت را ناگزیر
در سرم سودای تو چون آفتابی بر فلک
در دلم اندوه تو چون پادشاهی بر سریر
چون توانگر سیر باشد بر سر کویت گدا
وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسیر
برسر کویت زعشق روی تو در پای تو
گر کسی را همچو من افتاده بینی دست گیر
کدیه اندر کوی تو من بی نوا را کی رسد
زآنکه افریدون سزد چون تو توانگر را فقیر
می نهندش بر طبق با سیب وبا نارنج اگر
آبی پشمین قبا را نیست پیراهن حریر
خلعت عشقت بمن اولی که مردم چون پیاز
ده قبا دارند ومن یک پیرهن دارم چوسیر
ترک سیم وزر کنم تا مشتغل باشم بتو
تحفه جان وسر کنم گر عشق نشمارد حقیر
من نمیرم تا ابد زیرا زشادی وطرب
جان نو یابد تنم هر گه مرا گویی بمیر
مشک وعنبر گو معطر کن دماغ دیگران
زآنکه بی زلفت مشامم رنجه میدارد عبیر
سایه همت نیفتد بر زمین وآسمان
هر کرا طالع شود خورشید مهرت در ضمیر
در هوای توچو شهدم نوش جان پرور شود
نیش پیکان فعل زنبوری که پر دارد چو تیر
نزد آن کش آتش عشقست در کانون دل
آب حیوانست بی قیمت چو یخ در زمهریر
وصف ماه روی تو هرگز نگوید همچو من
انوری گر آفتاب وگر فلک باشد اثیر
سیف فرغانی چو سعدی شاید ار گوید بدوست
(فتنه ام بر زلف وبالای تو ای بدر منیر)
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت مجذوب عشق خود است و احساسات عمیق و دردناک ناشی از آن را بیان میکند. او عشق را به سلطانی تشبیه میکند که بر دل و جانش حکومت میکند و اندوهی که از دوری معشوق احساس میکند، را با سلطنت پادشاهی بر روی تخت مقایسه میکند. شاعر میگوید که حتی اگر فقیر باشد، در عشق به معشوق از همه چیز گذشت میکند و خود را در کمند عشق او گرفتار میبیند. او با تصاویری زیبا از عشق، به بیان محبت و ارادت خود میپردازد و میگوید که حتی اگر تنها یک پیراهن داشته باشد، این عشق او را از دیگران متمایز میسازد. شاعر همچنین از زحمات و تلاشهایش برای جلب توجه معشوق سخن میگوید و عشق را چیزی ابدی و جاودانه میداند که هیچ چیزی نمیتواند آن را کاهش دهد. در نهایت، او به تقابل عشق و درد، و قدرتی که عشق در زندگیاش دارد، اشاره میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند مانند او احساسات او را درباره معشوق توصیف کند.