شمارهٔ ۲۹۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
عشق تو چون آتش وفراق تو جان سوز
شوق لقاء تو باده طرب انگیز
عشق جمال تو آتشی است جهان سوز
دردل مجنون چه سوز بود زلیلی
هست مرااز تو ای نگار همان سوز
خلق جهان مختلف شدند نگارا
پرده برانداز ازآن یقین گمان سوز
کرد سیه دل مرا بدود ملامت
عقل که چون هیزم تراست گران سوز
رو غم آن ماه رو مخور که ندارد
هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز
در ره سودای او مباش کم از شمع
گرنکشندت برو بمیر درآن سوز
با که توان گفت سر عشق چو با خود
دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز
در سخن ارگرم گشت سیف ازآن گشت
تا بدلی درفتد ازین سخنان سوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد فراق معشوق سخن میگوید. شاعر معشوق خود را به آفتاب تشبیه کرده که زیبایی و روشناییاش جانسوز است. عشق به معشوق بهمانند آتش سوزان است و شوق دیدار او به مانند نوشیدن بادهای شادابکننده. شاعر به درد دل مجنون اشاره میکند و میگوید که سوز و گداز او از عشق معشوق کم و کاست ندارد. او همچنین به تفاوتهای جهان اشاره میکند و از نیاز به گشودن پردهها و عبور از گمانها سخن میگوید. در نهایت، او به غم و اندوهی که از حب و فراق بهوجود میآید، و دشواریهایی که در بیان عشق وجود دارد، میپردازد و تأکید میکند که در این مسیر باید به شدت ادامه داد، حتی اگر به مرگ منتهی شود.