شمارهٔ ۳۸۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بغیر دوست نداند کسی که من چه کسم
از آنکه من شکرستان دوست را مگسم
سحرگهی که من از شوق او برآرم آه
چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسن
ز نعمت دو جهان جز تو نیست ملتمسم
جواب داد که مسکین من آب حیوانم
وگر چنانکه سکندر شوی بتو نرسم
از آن زمان که مرا بر در تو آب نماند
چو خاک از سر ره برنداشت هیچ کسم
بروز بر سر کوی تو از سگم بیم است
بشب روم که ز سگ باک نیست ار عسسم
بدامنت نرسد دست چون ز درویشی
بآستین خود ای دوست نیست دست رسم
بگیر جیب من و پیش کش مرا مگذار
بدان رفیق که دامن همی کشد ز پسم
بصدق کردم دعوی که سیف فرغانی
غلام تست و مؤکد همی کنم بقسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر مشهور ایرانی، حافظ، بیانگر عشق و وابستگی عمیق او به معشوق است. شاعر به طور مستقیم از احساساتش سخن میگوید و اینکه فقط دوست او میداند که او کیست. او از شوق به معشوق اشک میریزد و به نداشتن کسی که در او را درک کند، ابراز ناراحتی میکند. شاعر پیغام عشقش را به معشوق میرساند و از او میخواهد که جز او به هیچ چیز دیگری توجه نکند. او با حسرت میگوید که هیچ کس به او نمیرسد و زندگیاش برایش بیمعنا شده است. در ادامه به احساس حقارتش در برابر معشوق اشاره میکند و از ناامیدیاش سخن میگوید. او به محبتی صادقانه برمیگردد و میگوید که همچون غلامی درباری، خود را تسلیم عشق معشوق کرده است و همواره به او وابسته است. این شعر تجلی احساسات عمیق، فراق، و عشق است و بیانگر تناقضات در عشق و زندگی انسانی است.