شمارهٔ ۴۱۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
آن دوست که ما ازآن اوییم
در زمره عاشقان اوییم
این بخت نگر که جمله مردم
آن خود وما ازآن اوییم
وین دولت بین که از دو عالم
آزاد چو بندگان اوییم
گر مرده همه بدرد عشقیم
ور زنده همه بجان اوییم
او گلشن بلبلان عشقست
ما بلبل گلستان اوییم
ما کرده نشان خویشتن محو
وندر طلب نشان اوییم
ما همچو زبان بهر دهان در
بهر لب بی دهان اوییم
جبریل زما مگس نراند
چون از مگسان خوان اوییم
سلطان نبود چو ما توانگر
اکنون که گدای نان اوییم
شیران همه کاسه لیس مایند
تاما سگ استخوان اوییم
گرچه چو در ازپی گشایش
پیوسته برآستان اوییم
برما در این قفس گشادست
تا بسته ریسمان اوییم
ماراتو کسی مدان که چون سیف
ما هیچ کسان کسان اوییم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی به محبوب است. شاعر از آتش عشق و علاقه خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که تمامی انسانها، اقبالشان و آزادیشان ناشی از عشق اوست. او به مقام والای محبوب در عالم عشق اشاره دارد و بیان میکند که در هر حالتی، چه زنده و چه مرده، تمام وجود ما به عشق او تعلق دارد. شاعر خود را مانند بلبل میداند که در گلستان معشوق زندگی میکند و به دنبال نشانی از اوست. در نهایت، او تأکید میکند که مردم در این دنیا مانند گدایان در پیش محبوب خود هستند و هیچکس نمیتواند ارزش و مقام عشق را نادیده بگیرد.