شمارهٔ ۵۰۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای عشق تو داده روح را می
مستان تو از تو دور تا کی
عشق تو شعار ماست در دین
روی تو بهار ماست در دی
خورشید رخی و یک جهان خلق
چون سایه ترا فتاده در پی
وز عکس رخ چو لاله ریزان
چون آب بقم ز عارضت خوی
اندر لب لعل تو حلاوت
آمیخته همچو شهد بامی
جز عشق تو هرچه هست لاخیر
جز وصل تو هرچه هست لاشی
وصف تو ز طبع من عجب نیست
چون در ز صدف چو شکر از نی
هرکو نه بعشق زنده شد سیف
ای زنده بدو و مرده بی وی
گر خود پدر قبیله باشد
رو نسبت خود ببر از آن حی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وجود محبوب است. شاعر میگوید که عشق به محبوب، جان او را سرشار کرده و مستان از وصال او بیخبرند. عشق به محبوب نه تنها در دینشان بلکه در زندگیشان نیز محوری است. صورت محبوب همچون خورشید است که همه موجودات در پی آن هستند و زیباییاش چنان است که رخسارش دلانگیز و بهاری به نظر میرسد. شاعری که عشق را جزو لاینفک وجود خود میداند، میگوید هر چه غیر از عشق او باشد، ارزش ندارد. او همچنین اشاره میکند که هر کس با عشق زنده میشود، ارزشمند است و عشق در زندگی انسانها همانند شکر شیرین و دلپذیر است.