شمارهٔ ۵۳۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری
که بهم جمع شود عاشقی و مستوری
آمدن پیش تو بختم ننماید یاری
رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری
اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل
تو که این حال نبودست ترا معذوری
پیش عشاق تو بهتر زغنا درویشی
نزد بیمار تو خوشتر زشفا رنجوری
گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیست
اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری
گر بدست اجل از پای درآید تن من
از می عشق بود در سر من مخموری
ما جهان را بتو بینیم که در خانه چشم
دیده مانند چراغست وتو در وی نوری
پرده از روی برانداز دمی تا آفاق
بتو آراسته گردد چو بهشت از حوری
سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار
پادشازاده ملکی چکنی مزدوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی خود اشاره میکند و از مشکلات و احساسات ناشی از آن صحبت میکند. او از عدم توانایی در دوری از معشوقش سخن میگوید و اینکه حتی در سختیها و بیماریها، وجود معشوق برایش خوشایندتر از هر چیزی است. شاعر احساس میکند که عشقش به معشوق نورانی است که جهان را روشن میکند و طلب میکند که معشوق چهرهاش را بنمایاند تا دنیا زیباتر شود. در انتهای شعر، اشارهای به روز جزا و سرنوشت دارد و تأکید میکند که عشق حقیقی ارزش بیشتری از مقام و داراییهای دنیوی دارد.