نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۵ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای غم عشق تو برده ز دل ما تنگی

آرزوی مه و خور با رخ تو همرنگی

شرح دل کرد چنان عشق که نتواند اگر؟

پای بیرون نهد از دایره دل تنگی

حبشی زلفی و از بندگی عارض تو

داغ دارست رخ ماه چو روی زنگی

هر که در دور تو بی عشق برآمد نامش

گر بدین عار رضا داد زهی بی ننگی

کاه برگی که بباد تو ز جا برخیزد

جای آنست که با کوه کند همسنگی

بسوی خاک درت زآن نتوان رفت سبک

که زمین بر سر راهست کلوخی سنگی

با تن خویش ببی کاری اگر کردی صلح

ای دل شیفته با دولت خود در جنگی

قطع آن راه کند مرد بپای همت

سخن از ترک سرت گفتم از آن می لنگی

سیف فرغانی پا بر سر خود نه در راه

زآنکه این راه دو گامست و تو صد فرسنگی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و غم عشق است. شاعر از تنگی دل و آرزوی وصل معشوق می‌گوید و احساس ناخوشایندی که به دلیل محبت به او در دل دارد. او تأکید می‌کند که عشق او چنان عمیق است که نمی‌تواند از این سیطره دل رها شود. زلف‌های معشوق و زیبایی‌اش به‌قدری دل‌فریب است که داغ عشق در دل او ایجاد می‌کند. شاعر به کسانی که بدون عشق در دور معشوق زندگی می‌کنند، بی‌اعتنا می‌باشد و بیان می‌کند که عشق واقعی بایستی با تلاش و همت به دست آید. همچنین، شاعر خود را در مبارزه‌ای با احساسات می‌بیند و بر این نکته تأکید دارد که صلح با این دلشیفتگی غیرممکن است. در نهایت، او به راهی می‌پردازد که دشوار و پرمخاطره است و به بی‌پایانی این مسیر عشق اشاره می‌کند.