نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۵ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ایا بحسن رخت را لوای سلطانی

بروی صورت زیبای حسن را جانی

خطیست بر رخ تو از مداد نورالله

نه از حروف مرکب چو خط پیشانی

من از لطافت جان تو چون کنم تعبیر

که جسم تو ز صفا عالمیست روحانی

ز بوستان جمال تو در سفال جهان

سپر غمیست ملون بهار ریحانی

برآن زمین که توی با تو مرد میدان نیست

بگوی مهر و مه این آسمان چوگانی

من از تو چون مگس از خوان جدا نخواهم شد

وگر چنانکه زنندم بسان سرخوانی

بسان نکته از یاد رفته باز آیم

ورم بتیغ زبان چون سخن همی رانی

چو مرغ سیر سوی آشیانه آیم باز

چو باز رفته گرم سوی خویشتن خوانی

مرا سخن ز تو در دل همی شود پیدا

که در درون من اندیشه وار پنهانی

بوصف صفحه رویت کتابها سازم

وگرچه روی ز من چون ورق بگردانی

من از تعصب دین دشمن ترا کافر

بگویم و نکند رخنه در مسلمانی

غم تو در دل از آثار فیض رحمانست

چو خاطر ملکی در نفوس انسانی

بزیر پای درخت قد تو می خواهم

که همچو شاخ ببادی کنم سرافشانی

هوای چون تو پری روی در سر چو منی

بدست دیو بود خاتم سلیمانی

دل منست ز عالم حواله گاه غمت

حواله چند کنی گنج را بویرانی

همی خوهم که مرا از جهانیان باشد

فراغتی که تو داری ز سیف فرغانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه‌ای خاص از "حسن" می‌پردازد. شاعر حسن را به عنوان یک شمع و نور معرفی می‌کند که جذابیت و لطافت روحانی دارد. او زیبایی حسن را با دنیا و عناصر آن در مقایسه می‌گذارد و می‌گوید که عشق به حسن او را از سایرین جدا کرده و حتی در سختی‌ها نیز به یاد اوست. شاعر بر این باور است که عشق به حسن نه تنها یک عشق زمینی بلکه یک عشق روحانی و آسمانی است و از نتایج آن غمی عمیق را در دل خود احساس می‌کند. او در نهایت بیان می‌کند که دلش همچون یک خانه، همیشه به عشق حسن باز خواهد گشت و هیچ چیز نمی‌تواند او را از این عشق جدا کند.