شمارهٔ ۵۵۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
لطف الهی خزینه ییست نهانی
در صفت صورت تو لال بماند
ناطقه را گر زبان شوند معانی
هرکه ترا بر زمین بدید ندارد
بهر مه وخور بآسمان نگرانی
روح کند کام خویش خوش چوتو مارا
ذوق لب خود ببوسه یی بچشانی
پیش دهانت زشرم لب نگشاید
پسته که معروف شد بچرب زبانی
نزد تن تو که همچو روح لطیفست
جان شده منسوب چون بدن بگرانی
با غم عشقت چو برق می زند آتش
دود نفسهای من در ابر دخانی
هردو جهان گر بمن دهی نستانم
گرتو یکی دم مرا زمن بستانی
مرد چو در کار عشق تو نشود پیر
جانش گرفتار مرگ به بجوانی
سیف بجستن برو ظفر نتوان یافت
لیک بجستن بکن هر آنچه توانی
گام زن وراه رو بحسن ارادت
تا سر خود را بپای دوست رسانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی، عشق و وابستگی عمیق به معشوق صحبت میکند. شاعر به توصیف زیبایی معشوق میپردازد و میگوید که معانی و لطافت عشق در چهره او نهفته است. او بیان میکند که هیچ چیز در مقابل زیبایی او ارزش ندارد و حتی اگر تمام دنیا را به او بدهند، فقط یک لحظه از نفس معشوق را میخواهد. عشق باعث جوانی روح است و آدمی را در چنگال عشق بیپیر میکند. شاعر همچنین به تلاش و کوشش در راه عشق اشاره میکند و تأکید دارد که باید با اراده و اشتیاق مسیر را ادامه داد تا به معشوق رسید.