شمارهٔ ۵۸۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن
این اتفاق طرفه بین کاندر فتد
چون من گدایی با چو تو شهزادهای
کی کفؤ باشد ماه را استارهای
چون مثل باشد لعل را بیجادهای
مپسند کز کمتر غلامی کم بود
در بندگی تو چو من آزادهای
انصاف ده تا چون شکیبایی کند
بیچون تو دلبر همچو من دلدادهای
نگرفت نقش دیگری تا نقش خود
بنشاندی در طبع چون من سادهای
ای خورده روح از جام عشقت بادهای
میکن نظر در کار کارافتادهای
مخمور کرده عقل هشیار مرا
چشمت که مستی میکند بیبادهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره رابطه عشق و مقام است. شاعر خود را به عنوان یک گدای عاشق توصیف میکند که در برابر شهزادهای قرار دارد. او تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند جایگاه او را بگیرد و احساس میکند که عشق او تنها در خود او وجود دارد. شاعر از دلبر خود میخواهد انصاف داشته باشد و به شدت به او وابسته است. او از تأثیر عمیق عشق بر عقل و تفکر خود سخن میگوید و بیان میکند که چشمان محبوبش او را مست کرده و به حالت بیخبری برده است. در کل، این شعر احساسی عمیق و مضامین عشق و وابستگی را به تصویر میکشد.