شمارهٔ ۸۲ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دلبرا عشق تو نه کار منست
وین که دارم نه اختیار منست
آب چشم من آرزوی توبود
آرزوی تو درکنار منست
آنچه ازلطف ونیکویی درتست
همه آشوب روزگار منست
تا غمت در درون سینه ماست
مرگ بیرون در انتظار منست
عشق تا چنگ در دل من زد
مطربش نالهای زار منست
شب زافغان من نمی خسبد
هر کرا خانه در جوار منست
خار تو در ره منست چو گل
پای من در ره تو خار منست
دوش سلطان حسنت از سر کبر
با خیالت که یار غار منست
سخنی در هلاک من می گفت
غم عشق تو گفت کار منست
سیف فرغانی ازسر تسلیم
با غم تو که غمگسار منست
گفت گرد من از میان برگیر
که هوا تیره از غبار منست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که این عشق خارج از کنترل اوست. او ابراز میکند که همه درد و غمهایش به خاطر این عشق است و حتی مرگ را در انتظار خود میبیند. شاعر از نالهها و شبهای بیخوابیاش یاد میکند و میگوید که عشق، مانند خارهایی در مسیرش، او را آزار میدهد. در نهایت، او به حالت تسلیم خود نسبت به این عشق و غم اشاره میکند و میخواهد که مشکلات و غبارهای زندگیاش از پیش رویش برداشته شود.