نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ سیف فرغانی

سیف فرغانی / قصاید و قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کم خور غم تنی که حیاتش بجان بود

چیزی طلب که زندگی جان بآن بود

هیچش ز تخم عشق معطل روا مدار

تا در زمین جسم تو آب روان بود

آنکس رسد بدولت وصی که مر ورا

روح سبک ز بار محبت گران بود

چون استخوان مرده نیاید بهیچ کار

عشقی که زنده یی چو تواش در میان بود

معشوق روح بخش باول قدم چو مرگ

از هفت عضو هستی تو جان ستان بود

آخر بعشق زنده کند مر ترا که اوست

کآب حیات از آتش عشقش روان بود

از تو چه نقشهاست در آیینهٔ مثال

دیدند و گر تو نیز ببینی چنان بود

این حرف خوانده ای تو که بر دفتر وجود

لفظیست صورت تو که معنیش جان بود

با نور چشم فهم تو پنهان لطیفه ییست

جان تو آیتیست که تفسیرش آن بود

ای دل ازین حدیث زبان در کشیده به

خود شرح این حدیث چه کار زبان بود

خود را مکن میان دل و خلق ترجمان

تا سر میان عشق و دلت ترجمان بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مفهوم عشق و وجود انسان اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که زندگی واقعی در عشق و ارتباط عمیق با معشوق نهفته است. او به این نکته می‌پردازد که انسان باید از غم و اندوه دوری کند و عشق را بپذیرد تا روحش زنده بماند. عشق مانند آب حیات است که از آتش عشق به وجود می‌آید و بدن بی‌عشق مانند استخوان مرده است. شاعر همچنین تأکید می‌کند که کلام و وجود انسان تنها ظاهری از معانی عمیق‌تر هستند و برای درک این معانی، نیاز به بینش و فهم درونی است. در نهایت، او به دل هشدار می‌دهد که باید از ترجمه کردن احساسات به زبان بیرونی پرهیز کند و به ارتباط درونی و عاشقانه خود با معشوق توجه کند.