نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹ - حکایت شیخ محمود شبستری

شیخ محمود شبستری / فصل دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

سخن شیخ محی ملت و دین

چون نکرد این دل مرا تسکین

راستی دیدم آن سخن همه خوب

لیک می​داشت نوعی از آشوب

سر این حال را من از استاد

باز پرسیدم او جوابم داد

سعی شیخ اندر آن فتاد مگر

که نویسد هر آنچه دید نظر

قلم او چو در قدم نرسید

پای تحریر از آن سبب لرزید

آن نه زو بود فتنه و کینه

زشت زنگی بود به آئینه

شیخ و استاد من امین الدّین

دادی الحق جوابهای چنین

من ندیدم دگر چنان استاد

کافرین بر روان پاکش باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به سخنان شیخ محی‌الدین اشاره می‌کند و از تأثیرات آن بر دل خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که سخنان شیخ زیبا هستند، اما نوعی آشوب در دل او ایجاد کرده‌اند. شاعر از استاد خود درباره این وضعیت سؤال می‌کند و او پاسخ می‌دهد که شیخ تلاش کرده تا هر آنچه دیده را بنویسد، اما وقتی قلم در دستش قرار نمی‌گیرد، سخنانش به هم می‌ریزد. به ذکر نکته‌ای مهم می‌پردازد که آنچه از شیخ بیان شده، نه فتنه و کینه است، بلکه زشتی‌ها جلوه‌ای از حقیقتند. شاعر به استاد خود ارادت دارد و او را با صفاتی چون امانت‌دار توصیف می‌کند و در پایان برای روان او آرزوی آرامش می‌کند.