بخش ۵ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مگر از شبلی آن یکی پرسید
چون ورا دید مرد دانش و دید
که من العارف؟ او به لفظ عرب
گفت: فی الحال هاهنا، فذهب
مرد ره را چه جای استادن
هر دمش مردنی است در زادن
جان که نبود بدین حیات گرو
هر زمان مرد و زنده گشت ز نو
هرکه در زندگی خویش نمرد
جز به اکراه جان به حق نسپرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها، پرسشگری از شبلی میپرسد که چرا او به مردان دانش و عارفان توجه دارد. شبلی پاسخ میدهد که چون انسان در هر لحظه در حال مرگ و زاده شدن دوباره است، ایستادن در زندگی بیمعناست. او اشاره میکند که زندگی بدون تلاش و فدا کردن جان برای حقیقت، ارزش نخواهد داشت. در نتیجه، کسی که در زندگیاش نمیمیرد، به راحتی جانش را به حق نمیسپارد.