نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - حکایت شیخ محمود شبستری

شیخ محمود شبستری / فصل سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دید بابا حسن ز رنج وفات

عامیی اوفتاده در سکرات

گفت بیچاره را نخستین بار

جان سپاری است زان شده​ست افگار

جان به جانان سپار تا برهی

ورنه جان هم به جان کَنِش بدهی

جان برآورد در دمی صد بار

هر که یک دم شدست محرم یار

چون ورا درنیافتند عقول

کی زند دم ز اتحاد و حلول

اتحاد و حلول خود همه جای

ممتنع دان نه خاص خلق و خدای

زانک زیشان اگر یکی نبود

هستی ونیستی یکی نشود

ور بود باقی اتحاد کجاست

چونکه هر دو هنوز خود برجاست

حق و باطل بهم نیامیزد

سایه از آفتاب بگریزد

می​نماید در آب صورت خور

لیکن آن دیگر است و این دیگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، بابا حسن به مشاهده مرگ و درد فردی در حال احتضار می‌پردازد و در مورد سرنوشت جان صحبت می‌کند. او تأکید می‌کند که فرد باید جانش را به خدا بسپارد تا رهایی یابد، وگرنه جانش نیز تحت فشار خواهد بود. بابا حسن بر اهمیت درک اتحاد و حلول تأکید کرده و می‌گوید که این مفاهیم برای عقول انسان‌ها قابل فهم نیستند. او توضیح می‌دهد که حق و باطل با یکدیگر نمی‌آمیزند و هر چیز وجودی مختص به خود دارد. به‌این‌ترتیب، او به مبحث اساسی حقیقت و واقعیت در زندگی و مرگ می‌پردازد و تفکر عمیق‌تری درباره ارتباط انسان با خداوند مطرح می‌کند.