بخش ۴ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل پنجم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عاقلی دید قطرۀ ژاله
بنشسته به سبزه و لاله
گفت ابری نبود در عالم
از کجا شد پدید این شبنم
مرکز او ز شیب یا بالاست
میل طبع وجود او به کجاست
یک زمانی بدین سخن بگذشت
تاب مهر اوفتاد در کُه و دشت
قطرۀ ژاله دید آن سره مرد
که ز ناگاه قصد بالا کرد
میل اودید چون بسوی سماست
کرد معلوم کز قبیل هواست
تو ورای دو عالمی زنهار
تا نگیری در این نشیب قرار
شهسواری به قوّت نظری
زان چو شاهان همیشه در سفری
از عمل وز نظر چو شاه و وزیر
گه به نخجیر و گاه در تدبیر
چونکه رخش تو بر زمین بدوید
گرد کی زان به دامن تو رسید
تا به منزل رسی به آسانی
دامن از گرد ره بیفشانی
زان همه جست و جو برآسائی
نکنی کار و کارفرمائی
بازدانی که تا که بودی تو
آتش شمع یا نه دودی تو
لیک آن دانشت ندارد سود
که در آنجا نمیتوان افزود
این جهان است جای کسب کمال
جهل نفس خود است عین ضلال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در مورد قطرهای شبنم نشسته بر سبزه و لاله میپردازد و از خود سؤال میکند که این قطره از کجا آمده است. او به بررسی ماهیت وجود و مقام انسانی که شایسته سفر به آسمان است، میپردازد. شاعر با تحلیل طبیعت و وظیفه انسانی، به این نتیجه میرسد که انسان باید در جستجوی کمال و معنای زندگی باشد و نباید در دنیای مادی و سطحی باقی بماند. او بین دو جهان را مقایسه میکند و تأکید میکند که دنیای حقیقی، جایی برای کسب کمال و فهم عمیق است، نه جای سقوط در جهل و گمراهی.