بخش ۶ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل پنجم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
کودکی دید عکس خود در آب
زان بترسید و بانگ زد کای باب
در خُم ماست کودکی پنهان
که من از خوف او شدم لرزان
پدر پیر در زمان بدوید
وندر آن خُم ز ابلهی نگرید
صورت عکس خویش دید در آن
گفتش ای پیر از که ای پنهان؟
در خُمی رفتهای به ریش سفید
کودکی را همی کنی نومید
تا ز بیم تو آب مینخورد
با تو آبش به حلق چون گذرد؟
باری این داد و داوری بنگر
عقل فرزند بین و ریش پدر
زین قبیل است کار نادانی
تو خود از عکس خود هراسانی
سگ دیوانه هرکه را بگزید
عکس سگ اندر آب صافی دید
تشنه گردد ز آب مینخورد
زانکه عمداً به آب در نگرد
نفس امّاره بین که در توحید
که ز دست تو هیچکس نرهید
اندر آب لطیف خلق زَبَد
مینبینی مگر که صورت خود
آب در نفس خود چو باشد پاک
گر تو سگ بینی اندر آب چه باک
هم تو گشتی از آن نظر مذموم
مانده از رحمت خدا محروم
هر که را حق به لطف بنوازد
صحن دلها مقام او سازد
وانکه شد از جوار او مطرود
از در دل همی شود مردود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به داستان کودکی اشاره میکند که تصادفاً عکس خود را در آب میبیند و از آن میترسد. او با صدای بلندی از پدرش کمک میخواهد و پدرش متوجه میشود که ترس فرزندش ناشی از نادانی و عدم درک واقعیت است. پدر با مشاهده اینکه کودک از تصویر خود میترسد، ناراحت میشود و میگوید که این ترس باعث میشود کودک از آب خوردن خودداری کند. شاعر در ادامه به این موضوع میپردازد که انسانها معمولاً از چیزهایی میترسند که در واقع وجود ندارند و تنها تصویر آنها در ذهن و جانشان شکل گرفته است. او به کار نادانی اشاره میکند و یادآور میشود که ترس از تصویر خود یا دیگران باعث میشود انسان از لطف و رحمت خداوند محروم شود. پیام کلی شعر این است که درک واقعیات و کنار گذاشتن ترسهای بیمورد، کلید رسیدن به آرامش و شناخت صحیح است.