بخش ۲ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل ششم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در حضور جماعتی انبوه
رفته بودم پی تفرّج کوه
کمری را شکافت یک یاری
پیش ما ناگهان پی کاری
کرمکی یافتم میان کمر
سیر و سیرآب و سبز و تازه و تر
اندر آنجا مقام خود کرده
چون در آب و گیاه پرورده
هیچگونه مسام و راه گذر
ما ندیدیدم در میان کمر
خلق چون دید صورت آن را
تازه کردند جمله ایمان را
رزق این از کدام راه آمد
که تر و تازه چون گیاه آمد
قوت از بهر قوّت جان است
وان هم از فعلهای یزدان است
فعل حق را سبب نمیشاید
کم نگردد ز هیچ و نفزاید
بی سبب بین که دارد او زنده
جمع شو تا کی ای پراکنده؟
بسکه دیدیم مرده از خوردن
نادر است از گرسنگی مردن
گر توانگر بوی و گر درویش
نخوری جز که قدر روزی خویش
تو کنی جمع تا فلان بخورد
عاقل این را ز ابلهی شمرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، راوی در کنار جمعیتی به تفرج در کوه رفته و به طور ناگهانی با یک کرمک تازه و شاداب مواجه میشود. این موجود در میان کمر یاری پنهان شده است و کسی متوجه آن نمیشود. وقتی مردم آن را میبینند، ایمانشان تازه میشود و به فکر فرو میروند که چگونه چنین موجودی بدون علت و به طور طبیعی زنده است. شاعر به نقش خداوند در فراهم کردن رزق و قوت جان اشاره میکند و میگوید که هر چیزی به خواست خداوند است و نیاز به علت و دلیل ندارد. او به نقش انسانها در جمعکردن و خودداری از مصرف بیشتر اشاره میکند و به عاقل و ابله بودن انسانها در نسبت دادن خوراک به یکدیگر نظر میدهد. شاعر نتیجه میگیرد که مردن از گرسنگی نادر است، زیرا خوشبختی یا بدبختی افراد به بهرهوری از روزی خویش بستگی دارد.