بخش ۳ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل هشتم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گفت یک روز نازنین خاتون
کادمی زاده عاجز است و زبون
در دو انگشت حق ورا دل و گِل
پس مؤاخذ شده، زهی مشکل
غایت عجز و اضطرار است این
کس نگوید که اختیار است این
همه در شأن ماست آیۀ عجز
«ما تشاؤن» چیست غایت عجز
چونکه تعجیز او ز تکلیف است
سرّ تکلیف لطف و تشریف است
عاجزی خانه زاد امکان است
مظهرش نقش ذات انسان است
زانکه تکلیف امر علم و عمل
آدمی راست در دو کَوْن محل
همه تکریم او از آن عجز است
غایت سیر سالکان عجز است
عجز دیدی که اقتدار آمد
جبر دیدی که اختیار آمد
نیست گشتن در عدم زدن است
بیش بودن همه ز کم زدن است
عجز از ادراک گفت ادراک است
آنکه را دید و مذهب پاک است
این چنین است راه اهل کمال
غیر از این کفر و بدعت است و ضلال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نازنین خاتون در این شعر به موضوع عجز و ضعف انسان اشاره میکند و میگوید که این عجز خود نوعی نعمت است، زیرا انسان از آن طریق به خوبیها و درستکاریها هدایت میشود. او بیان میکند که تکلیف و مسئولیت انسان به دلیل عجز اوست و این عجز باعث میشود که انسان در مسیر کمال قرار گیرد. به گفته خاتون، درک عجز و پذیرش آن راهی به سوی حقیقت و مذهب پاک است، و هر چیزی غیر از این، کفر و گمراهی است. بهعلاوه، او به تمایز میان جبر و اختیار نیز اشاره میکند و میگوید که واقعیّتهای وجودی انسان در همین عجز نهفته است.