نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رسوای دهرم و غم پنهاینم به جاست

خاکم به باد رفت و گرانجانیم به جاست

حیرت پرست یاد تو بودم جنون رسید

از یاد خویش رفتم و حیرانیم به جاست

در دیده نقش کعبه و در دل هوای دیر

هرگز نه کافری نه مسلمانیم به جاست

معمورتر زخانه آیینه گر شوم

در دل غبار حسرت ویرانیم به جاست

از گریه پر غبار مرا گل مکن اسیر

غافل مشو که ذوق پریشانیم به جاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به غم و درد زندگی صحبت می‌کند. او خود را رسوای زمانه می‌یابد و به وضعیتی می‌رسد که هویتش را گم کرده و در حیرت و جنون فرورفته است. به نوعی بین دنیای مادی و معنوی در نوسان است و نه به کافری و نه به مسلمان بودن خود اکتفا نمی‌کند. احساس حسرت و ویرانی در دل دارد و از دیگران می‌خواهد که او را در رنج و عذاب گریه‌اش تنها نگذارند. در کل، شعر به بیان تضادها و درگیری‌های داخلی شاعر می‌پردازد.