نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو شمع سوختگی تر کند دماغ مرا

نگاه گرم دهد روشنی چراغ مرا

بهار تشنه خونم شود اگر داند

که آب تیغ تو سرسبز کرده باغ مرا

به عزم کوی تو آواره چمن شده ام

ز بوی گل نکند تا کسی سراغ مرا

به کار سوختنم شعله چون کند تقصیر

نخوانده است مگر سرنوشت داغ مرا

سرم اسیر زسودای ساقیی گرم است

که از شکستن دل پرکند ایاغ مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالت سوختگی و درد دلتنگی خود اشاره می‌کند. او چون شمعی که می‌سوزد، احساساتش به شدت تحت تأثیر است و امید و روشنی‌اش را از عشقی که در دل دارد می‌گیرد. بهار برای او مثل آبی است که بر باغش سرسبز می‌ریزد – ولی این آب، تیغی است که درد او را تشدید می‌کند. شاعر در تلاش است تا به معشوق خود برسد و در این راه آواره شده و بوی گل‌ها او را به یاد معشوق می‌اندازد. همچنین به تقدیر و سرنوشتش اشاره دارد که در این آتش عشق، سرنوشتش تنها داغ و درد است. در نهایت، روحش در اسارت عشق و جذبه‌ای داغ است که مانند ساقی‌ای دلش را می‌شکند و بی‌تابش می‌کند.