شمارهٔ ۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سینه ای داده ام به تیغ جفا
جگر از چاک کرده ام پیدا
عیش وصلت قوام باده شوق
دل ندانم ز دست و سر از پا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از درد و رنجی که به خاطر عشق و وصل به معشوق متحمل شده، سخن میگوید. او با اشاره به زخمها و جراحتهای روحیاش، نشان میدهد که چطور عشق باعث شده تا جان و دلش تحت فشار قرار بگیرد و ندانستن اینکه چه بر سرش میآید، نشاندهندهی شوق و احساسی عمیق است که نسبت به معشوق دارد.