نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مژگان او به دام نگاهم گرفته است

هرجا که می روم سر راهم گرفته است

آیم به کار دل همه گر روز محشر است

خونها که خورده است گواهم گرفته است

عشق خجل ز مسجد و میخانه کرده است

گاهی به راه و گه به نگاهم گرفته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشقی است که تمامی وجود شاعر را فراگرفته و او را در هر جا و در هر لحظه محاصره کرده است. مژگان معشوقه، نگاه شاعر را به خود جلب کرده و به نوعی او را به دام انداخته است. حتی در روز قیامت هم این عشق به یاد او می‌آید و خونی که برای این عشق ریخته شده، شاهدی بر این احساس عمیق است. در نهایت، این عشق هم به جنبه‌های معنوی و مذهبی و هم به لذت‌های دنیوی اشاره دارد، و شاعر احساس خجالت را از این تضاد تجربه می‌کند.