نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

حرف شمع رخ او دوش در این خانه گذشت

آتش رشک چو آب از سر پروانه گذشت

شکوه کفر است از او گرنه بیان می کردم

کاشنایی زمن امروز چو بیگانه گذشت

تیره آن بزم که بی شمع رخ ساقی بود

تلخ آن عمر که بی گردش پیمانه گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها به زیبایی و جذابیت خاصی اشاره می‌کند که مانند شمع در زندگی‌اش درخشان است. او با حسرت از فرصت‌هایی حرف می‌زند که از دست رفته‌اند و تلخی عمر را به خاطر عدم وجود زیبایی‌ها بیان می‌کند. او به دنبال آن احساسات و لحظات خوشایند است که زمان و مکان به آن‌ها بی‌اعتنایی کرده‌اند.