شمارهٔ ۲۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به لاله و گل بی رخت جدل دارد
بهار داغم از این عیش بیمحل دارد
به باغ خاطر ما هر طرف که می نگری
گلی شکفته که صد لاله در بغل دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساس غم و ناخرسندی خود سخن میگوید. او به لاله و گل، که نماد زیبایی و شادابی هستند، حسرت میخورد و میگوید بهار برایش عیش و لذتی ندارد. همچنین اشاره میکند که در هر گوشهای از باغ خاطراتش، گلهایی شکفتهاند که همانند لالهها زیبایی دارند، اما این زیبایی نتوانسته او را شاد کند.