نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱ - غزل یا لغز شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم

سخن از آن گل خندان به سخندان گویم

غزل آموز غزالانم و با نای شبان

غزل خود به غزالان غزلخوان گویم

شعر من شرح پریشانی زلفی است شگفت

که پریشان کندم گر نه پریشان گویم

معجزم بین که به توفان خزانی خونین

بلبلی مست گلم وین همه دستان گویم

آنچه فرزانه به آزادی و زنهار نگفت

من دیوانه به زنجیر و به زندان گویم

آنچه گوید به صلایی خفه سیمرغ از قاف

سیم واخوانم و با صوت و صدا، آن گویم

گرچه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است

آتش افروزم و شرح شب هجران گویم

گله زلف تو با کوکبه شبنم اشک

کو بهاری که به گوش گل و ریحان گویم

با تب مُحرقه عمری همه هذیان گفتم

تا چه بی‌دغدغه هم با شب بحران گویم

آفرینش نه چنان دفتر و دیوان لُغز

که به آزادی از این دفتر و دیوان گویم

شهریارا تو عجب خضر رهی چون حافظ

که من تشنه هم از چشمه حیوان گویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و احساسات شاعر نسبت به محبوب و طبیعت است. شاعر خود را به بلبل تشبیه کرده که درباره گل خندان سخن می‌گوید و از غزل‌هایش به عنوان آموزگار عشق یاد می‌کند. او از پیچیدگی و پریشانی زلف محبوبش صحبت می‌کند و به معجزه‌های درونی‌اش اشاره می‌کند. شاعر به زنجیر و زندان بودن خود اشاره دارد و می‌گوید که در حالی که فرزانه‌ها سکوت می‌کنند، او به صدا می‌آید و از آتش عشق و درد فراق می‌گوید. در نهایت، او از زیبایی‌های طبیعت و عشق در زندگی یاد می‌کند و خود را در جایگاه یک عاشق واقعی قرار می‌دهد.