نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هرچه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحب‌نظری بازرسم

محرم ما نبود دیدهٔ کوته‌نظران

دل چون آینه اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سرحلقهٔ شوریده‌سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله‌رویا تو ببخشای به خونین‌جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربه‌دری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از دل‌تنگی و ناراحتی خود سخن می‌گوید. او از تصمیم به ترک معشوقه‌اش صحبت می‌کند و با اینکه از کوی او رفته، نگران اوست. احساس می‌کند که زمان و اتفاقات گذشته او را تحت تاثیر قرار داده و حسرتی در دلش باقی مانده است. شاعر به دنبال شخصی با بینش والاتر است تا بتواند غم‌هایش را درک کند. او دلش را مانند آینه‌ای شفاف می‌بیند که نشانه‌هایی از درد و رنج را در خود دارد و می‌فهمد که این رنج‌ها ناشی از بی‌خبری از خدا و خود است. همچنین او یادآور می‌شود که در دلش شوری وجود دارد و تمام تجربیاتش به حسرت و درد ختم شده است. در نهایت، شاعر به غم و آوارگی‌اش اشاره می‌کند که مانند مسافری سرگردان در دلش جای دارد.