غزل شمارهٔ ۱۱۳ - اقبال من شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تیرهگون شد کوکبِ بختِ همایونفالِ من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبالِ من
خندهٔ بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حالِ من
با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوالِ من
روزگار این سان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبالِ من
قُمریِ بیآشیانم بر لبِ بامِ وفا
دانه و آبم ندادی مشکن آخر بالِ من
بازگرداندم عنان عمر با خیل خیال
خاطرات کودکی آمد به استقبالِ من
خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بود
از کتاب عشق اوراق سیاه فالِ من
ای صبا گر دیدی آن مجموعهٔ گل را بگو
خوش پراکندی ز هم شیرازهٔ آمالِ من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز
شهریارا حل مشکلها کند حلّالِ من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس ناامیدی و یأس خود را از تغییرات نامطلوب در زندگی و بختش بیان میکند. او از غم و درد دلهایش با آشنا میگوید و اشاره دارد که چقدر تنها و بیپناه است. او به یاد لحظات خوب گذشته و عشقهایش میافتد و از دوری معشوقش ناراحت است. در نهایت، درخواست میکند که اگر فرصت و امکان دارد، مشکلاتش حل شود و به او کمک شود.