غزل شمارهٔ ۱۲۷ - شاهد گمراه شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
راه گم کرده و با روی چو ماه آمدهای
مگر ای شاهد گمراه به راه آمدهای
باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه
گر به پرسیدن این بختْ سیاه آمدهای
محنت چاه محاقم ننماید جانکاه
تا تو چون ماه نوام بر لب چاه آمدهای
کشته چاه غمت را نفسی هست هنوز
حذر ای آینه در معرض آه آمدهای
از در کاخ ستم تا به سر کوی وفا
خاک پای تو شوم کاین همه راه آمدهای
چه کنی با من و با کلبه درویشی من
تو که مهمان سراپردهٔ شاه آمدهای
میتپد دل به برم با همه شیر دلی
که چو آهوی حرم شیرنگاه آمدهای
آسمان را ز سر افتاد کلاه خورشید
به سلام تو که خورشید کلاه آمدهای
از گناهی که رود با تو در اسلام چه باک
که تو ترسا بچه خود عذر گناه آمدهای
شهریارا حرم عشق مبارک بادت
که در این سایه دولت به پناه آمدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند که بهطرز دلفریب و جذابی وارد زندگیاش شده است. او از حال و روز خود و درد و رنج عشق سخن میگوید و به موی سپید و بخت سیاه خود اشاره میکند. معشوق را بهعنوان راهای نجات از غمها و مشکلات خود میبیند. او با تمثیلهایی از طبیعت و زیباییها، عشق را تجلیل میکند و در نهایت، آرزو میکند که این عشق و خوشبختی برای همیشه در سایه معشوقش پایدار باشد.