غزل شمارهٔ ۱۲۸ - وای وای من شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هردم چو توپ میزندم پشت پای وای
کس پیش پای طفل نیفتد که وای وای
در پای سرو دست نگیرند از کسی
آنجا چه بیکسی که بیفتد ز پای وای
دیر آشناتر از تو ندیدم ولی چه سود
بیگانه گشتی ای مه دیرآشنای وای
در دامنت گریستن سازم آرزوست
تا سر کنم نوای دل بینوای وای
سوز دلم حکایت ساز تو میکند
لب بر لبم بنه که برآرم چو نای وای
از سوز هجر نالهٔ من زار زار شد
با شوق وصل گریهٔ من هایهای وای
«من پروراندمت که تو با این بها شدی»
گم کردی ای متاع محبت بهای وای
آخر سزای خدمت دیرین من حبیب
این شد که بشنوم سخن ناسزای وای
جز نیک و بد به جای نماند چه میکنی
نه عشق من نه حسن تو ماند به جای وای
ای کاش وای وای منش مهربان کند
گر مهربان نشد چه کنم ای خدای وای
من شهریار کشور عشقم گدای تو
ای پادشاه حسن مرنجان گدای وای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاوی احساسات عمیق عشق و غم است. شاعر از تنهایی و درد جدایی میگوید و به یادآوری دردهایش از فقدان عشق میپردازد. او دوستش را دیرآشنا میداند که به بیگانگی تبدیل شده و آرزوی بازگشت محبتش را دارد. شاعر به سوز دل و گریههایش اشاره میکند و حسرت میخورد که عشق و زیبایی در زندگیاش باقی نمانده است. در نهایت، او خود را شهریار عشق و معشوقش را پادشاه حسن میخواند و از او میخواهد که مهربان باشد.