غزل شمارهٔ ۱۳۰ - مرغ بهشتی شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی
هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید
که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحر کردی
صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت را
که شاهی محتشم بودی و با درویش سر کردی
چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس
همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی
تو کز آبشخور نزهتگه افلاکیان بودی
چرا بر مرغکی خاکی و زندانی گذر کردی
مگر از گوشه چشمی وگر طرحی دگر ریزی
که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی
به یاد چشم تو انسم بود با لاله وحشی
غزال من مرا سرگشته کوه و کمر کردی
به گردشهای چشم آسمانی از همان اول
مرا در عشق از این آفاقگردیها خبر کردی
به پای بوتهها گریم به یاد دامن مادر
که از طفلی مرا آواره از ملک پدر کردی
ز گرد کاروان گیرم سراغ محمل لیلی
چو مجنونم به گرد کاروانها پی سپر کردی
چه آتشپارهای بودی الا ای کیمیای دل
که از برقی مس آلوده با زنگار زر کردی
به شعر شهریار اکنون سر افشانند در آفاق
چه خوش پیرانه سر ما را به شیدایی سمر کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد شبهایی پُر از عشق و زیبایی میپردازد که در کنار محبوبش گذرانده است. او از گرما و روشنی عشق میگوید که مانند آفتاب صبحگاه زندگیاش را روشن کرده است. شاعر احساس تنهایی و درد در جدایی از محبوب را بیان میکند و به خاطر عشقش به او، خود را مانند پرندهای بیپر توصیف میکند. او همچنین حسرت گذشته و روزهای کودکیاش را میخورد و به یاد مادرش میافتد. در انتها، شاعر به زیبایی و ارزش عشق اشاره میکند که مانند کیمیایی نایاب است و دل او را روشن کرده است.