غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی؟
چه شد که شیوهٔ بیگانگی رها کردی؟
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی، وفا کردی؟
منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت، ای ماه!
خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی
بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد، کس
نپرسد از تو که «این ماجرا چرا کردی؟»
زکات قامت چون سروِ ناز و زلفِ دوتا
بیا که پشت من از بارِ غم دوتا کردی
منت به یک نگهِ آهوانه میبخشم
هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی
اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم به جان، لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزلهای شهریار تویی
بیا که پادشه ملکِ دل گدا کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از محبوب خود میخواهد که به او برگردد و با محبت و مهربانی، روابط را ترمیم کند. او به یادآوری میآورد که چگونه محبوبش به راحتی بیوفایی کرده و محبت را فراموش کرده است. شاعر از درد و ظلمی که تحمل کرده سخن میگوید و به محبوب خود میگوید که تنها با یک نگاه، میتواند تمام غمها و دردهایش را برطرف کند. او عشق و وفاداری خود را نسبت به محبوب ابراز میکند و در نهایت از او میخواهد که با آمدنش، زندگی را شیرینتر کند و دردها را به شادی تبدیل نماید. در کل، شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و حسرتی است که شاعر به محبوب دارد.