غزل شمارهٔ ۲۶ - کاروان بیخبر شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
نامهای هم ننوشته است، خدایا چه کنم
گاهش این لطف به ما هست ولی گاهش نیست
ماهم از آه دل سوختگان بیخبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
یارب آیینهٔ او لطف و صفاییش نماند
یا بساط دل بشکستهٔ من آهش نیست
تا خبر یافته از چاه محاق مه من
ماه حیران فلک جز غم جانکاهش نیست
داشتم شاهی و بر تخت گلم جایش بود
حالیا تخت گلم هست ولی شاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و به یاران عزیز
باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و ناکامی شاعر است. کاروانی میآید، اما محبوب او در آن نیست و خبری از او هم نیست. شاعر به غم و بیخبری دل میسوزاند و از فضای دلگیر و فقدان یار سخن میگوید. او از دوری ماه خود (محبوب) شاکی است و احساس میکند که در این قافله، جای او خالی است. با یادآوری لحظات گذشته، حسرت به دل نمیآید و در نهایت به ملالت خود از تنهایی و فقدان علاقهاش اشاره میکند. شاعر خواهان پیوستن به یاران خود است، اما این آرزو به دلیل فقدان محبت و خوشبختی نشدنی به نظر میرسد.