نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹ - انتحار تدریجی شهریار

شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزهٔ هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه به گریهٔ ابر سیه گشودم چشم

در این افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوهٔ شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلش شور نغمه‌خوانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از ناپایداری و کوتاهی عمر و نابودی جوانی خود احساس شرمندگی می‌کند. او از زندگی کنونی‌اش که فرصتی برای جوانی ندارد، ناخرسند است و به روحیه غمگینی خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که در این دنیا نور شادی وجود ندارد و درد و غم به تدریج او را از پا درخواهد آورد. شاعر همچنین به بی‌توجهی و ناپایداری انسان‌ها در جامعه اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ نشانه‌ای از شادمانی و زیبایی در اطرافش نیست. او از بلبل چمن (نماد زیبایی و شادی) به عنوان نمادی از دلتنگی برای روزهای خوب یاد می‌کند و از خزان و فقدان نغمه‌های شاد می‌نالد.