غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
چشمم به چشمش افتاد اما نبود چشمی
کز برق آن شرر در ارکان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانهام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
دور فلک فکنده در چاهم و عجب نیست
ماهش به دور آه و فغان من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
دست خیال یازد شب در کمند مهتاب
رستم اگر به چاه زندان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او به شدت متأثر است و آرزو میکند که مشکلات و دردهای عشقش به جای محبوبش بر او بیفتد، زیرا او تنها امیدش را در وجود معشوق میبیند. شاعر از گریه و رنجی که به خاطر معشوق متحمل شده، صحبت میکند و به نحوی ترس از هجران و دوری را نیز ابراز میکند. در نهایت، او احساس ضعف و بیسازمانی میکند و نگران است که مشکلات زندگیاش او را از پا بیندازد و این دردی باشد بر دوش او. شعر به عمق احساسات عاشقانه و ندامت نسبت به دوری و جدایی اشاره دارد.