غزل شمارهٔ ۴۸ - یادی از ایرج شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خوابم آشفت و سر خفته به دامان آمد
خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد
گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات
گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد
ماه درویشنواز از پس قرنی بازم
مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد
دل همه کوکبهسازی و شبافروزی شد
تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد
دل بریان نگر و سفرهٔ احسان خدا
کاینچنین سرزده مهمان به سر خوان آمد
وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر
پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد
با من این نسیه که همراه به نسیانم بود
هنری شد که به نقد آفت حرمان آمد
بیخیال سر و سامان که چه بسیار مرا
با خیالی سر شوریده به سامان آمد
ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم
چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کمکم و نسیان آمد
شهریارا دل عشاق به یک سلسلهاند
عشق از این سلسله خود سلسلهجنبان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خواب آشفتهاش و دیدار خیالی معشوقش صحبت میکند. او از احساساتی یاد میکند که در دوران جوانی تجربه کرده و به یادآوری آنها، دلش آشفته میشود. شاعر احساس میکند که عشق در زندگیاش مانند مهمانی غافلگیر کننده است که به سر سفره او آمده است. او به خاطر وعدههای عشق و انتظار طولانیمدتش از معشوق، به زندگی و گذر زمان میاندیشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و یاد معشوق چقدر در زندگی او تاثیرگذار بوده و حتی با پیری و فراموشی، هنوز هم یاد آن ایام بر دلش سنگینی میکند.