غزل شمارهٔ ۵۶ - هفت خوان عشق شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند
ز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند
نگین جم که به جامیش میخرند این قوم
به رغم جوهریانش به جرعهای بدهند
جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بین
که جلوهگاه جلال و جمال پادشهند
برون رو از خود و آنگه درون میکده آی
که خرقهها همه اینجا به رهن باده نهند
کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوت
که مهر و ماه بر این در سران بیکلهند
چه چاره ده مه برج شرف به خانه ماست
که از شعاع و شفق رشگ ماه چاردهند
تو آب و گل به چَه و چاله دیدهای، هشدار
ز جان و دل همه طرف کُلَه به مهر و مهند
به راه میکده هُش دار و پا به حرمت نِه
چرا که پادشهانش عجین خاک رهند
چه فر بخت بلندی است با مه و خورشید
که پاسبان در این بلند بارگهند
خدای را که به صد قایق نجات هنوز
بسا کسا که چو من غرق لجّهٔ گنهند
برای کینه در این تنگ سینه جایی نیست
صفای دیده و دل صادقانه خود گُوَهَند
تو شهریار در این هفتخوان تهمتن باش
که دیو نفس حرون است و راهبان نرهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جستجوی عشق و حقیقت در دنیای مادی و زوالپذیر است. شاعر به زیباییها و جلال و جمال الهی اشاره میکند و از پرهیز از خودپرستی و نخوت دعوت میکند. او به این نکته تاکید دارد که در میکده، بادهای هست که میتواند روح را احیا کند و انسان را از دغدغهها آزاد کند. شاعر به ضرورت خلوص نیت و پاکی دل در این مسیر اشاره میکند و بر این باور است که در کنار مهر و محبت، میتوان به رهایی و نجات رسید. او همچنین به چالشهایی که در مسیر رسیدن به حقیقت وجود دارد، اشاره میکند و بر پرهیز از کینه و نفرت تاکید دارد. در نهایت، شاعر به خواننده دعوت میکند که با شجاعت و صداقت در این راه قدم بردارد.