غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی شهریار
شهریار / گزیدهٔ غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
خود مدعی که نمرهٔ انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفهٔ شاعر نمیدهد
گو نام هم به خفیه بلیسد ز لیستم
سرباز مفت این همه درجا نمیزند
سرهنگ گو ببخش به فرمانِ ایستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در مورد زندگی و مرگ میپردازد. او میگوید که در لحظههای زندگیاش، نه کسی او را میشناسد و نه میتواند خود را به درستی تعریف کند. شاعر احساس میکند که عمرش به سرعت سپری شده و با وجود تلاشها و مشکلاتش، هیچ نمرهای از حیات خود دریافت نکرده است. او همچنین به ناامیدی از قضاوت دیگران و از دست دادن ارزشهای واقعی اشاره میکند و در نهایت، به تنهایی و نااهلی در جامعه اشاره میکند، جایی که هیچکس نمیتواند ارزشهای واقعی او را درک کند.