بخش ۱۱ - خبر بردن خادمه صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه بار دگر از روی مهر
رفت سوی خدمت آن ماه چهر
دید که بنشسته به تخت مراد
خادمه را چشم چو بر وی فتاد
گفت دعاها و ثنا بی شمار
خادمه با آن صنم گلعذار
کرد بسی حیله و سعیی نمود
تا که زبان باز به گفتن گشود
حال دل زار جوان را بگفت
هر چه به دل بود مر او را نهفت
خنده زنان گشت چو گل در سحر
گفت به آن خادمه کای بی هنر
چند غم مردم نادان خوری
هست مرا جمله جهان مشتری
گر شود او از غم رویم هلاک
ور نشود، حسن مرا خود چه باک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خادمهای با محبت به خدمت معشوقی زیبا میرود. وقتی خادمه معشوق را میبیند، به ستایش و دعاگویی میپردازد و تلاش میکند تا با هنر خود توجه او را جلب کند. خادمه دلتنگی جوانی را بیان میکند که در دل دارد، اما معشوق با خنده پاسخ میدهد و به خادمه میگوید که چرا نگران غم مردم نادان است، زیرا او خودش زیبایی و وفور نعمت دارد و اگر غم او را از بین ببرد، برایش بیاهمیت است.