بخش ۹ - آمدن خادمه صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
چون که جوابی نشنید از سوال
خادمه باز آمد و برگفت حال
گفت جوانا غم بیهوده چیست
بر تو بباید همه عالم گریست
نیست چو او را سر و پروای تو
بی خبر است از دل شیدای تو
گر بدهی جان زغم آن صنم
عاشق دلسوخته، او را چه غم
چاره خود کن تو به صبر این زمان
از من مسکین بشنو ای فلان
صبر گشاینده هر مشکل است
صبر به هر واقعه ای مقبل است
هست کلید در گنج مراد
صبر، تو بشنو ز من ای خوش نهاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، خادمه به جوانی که در انتظار پاسخی است، میگوید که غم و اندوهش بیهوده است و او نباید به خاطر عشقش به یک معشوق بیخبر از حالش، خود را ناراحت کند. خادمه تأکید میکند که صبر، راهحل مشکلات است و با صبر میتوان به خواستهها رسید. او میخواهد به جوان بفهماند که صبر، کلید دستیابی به مرادهاست و نباید در این شرایط تسلیم غم و اندوه شود.