نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ - نامه پنجم صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

باز چو مسکین بشنید این سخن

نال برآورد تو عیبش مکن

هر که گرفتار غم یار شد

ناله او روز و شبان زار شد

دیده پر از آب و دلی پر زنار

گر بکشد آه، تو معذور دار

آه ز عشق تو چها می کشم

روز و شبان درد و بلا می کشم

دل که ز عشق تو پر از آتش است

بر من بیچاره به غایت خوش است

درد تو بهتر ز دوای دگر

نیست مرا جز تو هوای دگر

ماهرخا تا به تنم جان بود

درد توام مایه درمان بود

نام تو اوراد زبان من است

درد تو هم صحبت جان من است

من به فراق تو گرفتم قرار

دیده نهادم به ره انتظار

شاد رقیب و من مسکین به غم

آتش دل می زند اکنون علم

هر چه کنی من بکشم ای حبیب

از تو درین درد و بلا با نصیب

لیک ترا نیک نیاید، مکن

از من دلسوخته بشنو سخن

آرزوی روی تو دارم همین

ماهرخا در همه روی زمین

عاشقم و بی کس و بی اعتبار

سینه فرسوده پر از درد یار

رحم نیاید صنما بر منت

روز جزا دست من و دامنت

دل ز من خسته ربودی نهان

آه چه سازم، چه کنم این زمان

گر ز فراق تو بر آرم نفیر

بر من مسکین پریشان مگیر

صوفی اگر ناله کند همچو نی

ای بت عیار مکن عیب وی

خسته ز در دست که نالد بسی

تا نکشد، نیز چه داند کسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و درد عشق و فراق معشوق است. شاعر با ناله و آه از مصائب عشقش سخن می‌گوید و بیان می‌کند که دردی که از عشق می‌کشد، هرچند سخت است، اما به او گرمی و زندگی می‌بخشد. او به معشوقش که نامش را ماهرخا می‌خواند، می‌گوید که عشقش برای او دردآور و در عین حال مایه درمان است. شاعر احساس التیام را از یاد معشوق تجربه می‌کند و به انتظار دیدار او می‌نشیند. او به حالتی از ناامیدی و فراق می‌رسد و از معشوقش می‌خواهد که بر او رحم کند و به درد او توجه کند. همچنین محبوب را به خاطر بی‌توجهی‌اش سرزنش می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشقش تنها امید و آرزوی او در زندگی است.