نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۹ - رفتن خادمه از پیش عاشق صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

خادمه برخاست به چشم پر آب

رفت به سوی بت عالی جناب

عرضه احوال جوان کرد باز

آن سخنان جمله بیان کرد باز

گفت بترس از فلک بی وزیر

عاشق سودا زده را دست گیر

سرمکش از عاشق درویش خود

از کرم او را بنشان پیش خود

تا رخ زیبای تو بیند عیان

تازه شود در تن او خسته جان

ورنه زمانی ز برای خدا

همچو مه از دور به او رخ نما

گفت به آن خادمه پر ز مهر

سرو سهی قامت خورشید چهر

من بنمایم خم ابروی خویش

لیک ورا ره ندهم سوی خویش

گوی سلامی ز من او را نهان

تا که شود جان و دلش شادمان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، خادمه‌ای با چشمی پرآب به سوی معشوق می‌رود و احوال جوانی عاشق را بیان می‌کند. او هشدار می‌دهد که عاشق نباید از بی‌وزیر بودن ستاره‌ها بترسد و از معشوق می‌خواهد که جوان را در کنار خود بنشاند تا زیبایی‌اش را ببیند و جانش تازه شود. خادمه همچنین اشاره می‌کند که معشوق اگر بخواهد می‌تواند از دور به جوان نگریسته و او را شاد کند. معشوق در پاسخ می‌گوید که اگرچه او با خم ابرویش می‌تواند جوان را خوشحال کند، اما قصد ندارد به او نزدیک شود و فقط به او سلامی پنهانی می‌دهد تا دلش شاد شود.